![]() |
![]() |
|
|
جنون حالا که رهسپار دیاری دگر شدم از من بگیر فاصله ...من دربدر شدم تنها که نیستم همه ی راه رفته را باسایه ی شکسته ی خود همسفرشدم دورم اگر چه ...باز به گوش تو میرسم چون ماجرای قصه ی هر رهگذر شدم با کوله باری از غزل و گریه هر کجا واژه به واژه شعر شدم شعله ور شدم پیغام داده ای که بیا بی تو مرده ام پیغام داده ام که پشیمان اگر شدم - می آیم و دوباره تو را دار می زنم حالا که از خیانت تو با خبر شدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:42 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
به ترانه های خاموش این سرزمین
تب کرده ایم در این خرداد تیر
باران شدیم اما تبمان بالاست
آنقدر که هذیان میسراییم
بهار طی شده و زمستان پیش رویمان را
تب کرده ایم و تنمان اتش میگیرد
شیافهای معجزه از راه میرسد
آرام میشویم
سرما جوانه میزند در چشمهایمان
سپید می بینیم تمام خویش را
هرکدام در طبقه ای از بهشت ترانه میخوانیم
کشوی اطاقمان را باز کنید
برفها را کنار بزنید
سردمان شده است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:43 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
خورشید
خورشید مال شما بود افسوس من ساده بودم من ساده بودم که تکیه بر سایه اش داده بودم از جاده ی سبز رویا پیش از من اینجا رسیدید من مانده در راه تکرار غافل از آن جاده بودم شکی نمانده برایم لیلی و مجنون شمایید بیهوده چندی به دام تردید افتاده بودم آخر چگونه بگویم مثل شمایم که عمریست هرجا که شیرین صدا زد فرهاد آماده بودم خورشید را میشناسم هر چند ابری ترینم خورشید مال شما بود افسوس من ساده بودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:38 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
امروز خفاش می خندید وقتی پرستو مرد کفتار شادی کرد روزی که آهو مرد شب سایه اش افتاد بر چهره ی خورشید از این تماس شوم صد باغ شب بو مرد دیگر صدا پوسید در پشت بغضی تلخ لبها همه خاموش دیگر هیاهو مرد در ازدحام درد با مرگ شادیها گل یک طرف پژمرد پروانه یک سو مرد حالا فقط مانده ست ویرانه ای از شهر شهر قشنگی که با دست جادو مرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:7 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
زندان
دلم پوسیده تو زندون دلم پوسیده باور کن
واسه این دربدرمونده چشاتویه کمی تر کن
تو هم درمونده ای بانو شبیه ابر سرگردون
میگردی هی به دنبالم کدوم غربت کدوم زندون
نشونیمو نمیدونم با چشم بسته میبردن
دیگه آماده ام بانو واسه مردن واسه مردن
نشونیم ناکجاآباد تو بن بست فراموشی
جواب هر چی میپرسم نبوده غیر خاموشی
گل دیروز آبادی داری بیهوده میگردی
نمیخوام بشنوم یکروز غریب و خسته پژمردی
من اینجاجون به لب میشم تو هم بابیکسی سرکن
خراب سیل اشکاتم عزیزم گریه کمتر کن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:13 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
انتظار
ازشب سخن نگو که به جز شب ندیده ایم
صحبت کن آفتاب که یلدا شنیده ایم
بی واهمه سرودن از آب و آینه
این است آرزوی هر آنکس که دیده ایم
ای آرزوی سبز شکفتن بدون تو
جز درد از درخت زمانه نچیده ایم
آنقدر بی بهانه نشستیم و هی تو را
نقشی از اتفاق به رویا کشیده ایم
دستان زود باورمان غصه میخورد -
شاید که در خیال تو را آفریده ایم -
نه این دروغ وسوسه انگیز را ببخش
تو میرسی به داد همه خواب دیده ایم-
یک شب تمام پنجره ها باز می شود
آن شب به اتفاق به فردا رسیده ایم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:17 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
هر چه باداباد
نباید گفت از شیرین نباید گفت از فرهاد زمان گفتن از درد است و از تردید از بیداد کدامین بغض میخواند تمنای شکفتن را کدامین باغ خاموشی خزان را میزند فریاد که احساس سرودن را گرفته است از دهان خشم چه وقت اندیشه از زندان نفرت میشود آزاد پریشان باد دستی که تبر در سینه اش دارد پریشانتر کسی که ریشه ی ما را نشانش داد ولی همریشه باور کن شکوه ایستادن را نباید مرگ را بوسید نباید برزمین افتاد سرودم گر جه از امید اما خوب می دانم زبان سرخ من آخر سرم را....هر چه باداباد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:17 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
عصیان سلام حاصل اندیشه ی خدا آدم دوباره یاد پریشانی تو افتادم گلایه ای دگر از تو نمیکنم حتی از اینکه داده هوسرانی تو بر بادم به تو به لحظه ی عصیانگریت مدیونم میان ماندن و رفتن عجیب آزادم هزار مرتبه از آسمان کلید آمد هزار مرتبه جان تو پس فرستادم شبی که فاصله ام با تو قدر عصیان بود به التماس خدا هم جواب رد دادم همیشه دست به گندم به سیب خواهم زد اگر چه غربت آدم نرفته از یادم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:30 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
دلیل حضورم در این فضای مجازی ارایه آثارو به نقد کشیده شدن آن توسط شما عزیزان میباشد امیدوارم این لطف را از بنده دریغ نفرمایید
در ابتدا سه غزل تقدیم میکنم یک غزل تازه و غزلی قدیمی و غزل ترانه ای که سعی میکنم در آینده هرده روز به ترتیب این کار را انجام دهم آزادی
بر لبم نام تو آمد دهنم میسوزد واژه واژه نشکفته سخنم میسوزد بی حضورت گل اندیشه به هرجارویید تا گل روسری ترکمنم میسوزد چند روزی به سرم زد که صدایت بزنم به سرم سنگ جنون خورد و تنم میسوزد در دلم آتش دردیست که بعد از مرگم تا خود روز قیامت کفنم میسوزد آی آزادی از آن دور اگر میشنوی وطنم بیشه ی شیران وطنم میسوزد تب فرهاد تمام دلخوشی از تو دلی ناشاد سهم من سحرگاه وطلوع از تو شب و فریاد سهم من گلستان با همه گلها شکوه چشمه سار از تو همان دسته گلی که داده ای بر باد سهم من تمام خانه های شهر تما م کوچه ها از تو فقط بن بست شهر ناکجا آباد سهم من کبو ترهای زیبا بر بلند آسمان از تو پرستویی که با تیری به خاک افتاد سهم من تمام بیستون با ضربه های تیشه اش از تو از این دلدادگی تنها تب فرهاد سهم من دربدر خونه نمونده واسمون سقفشو برده دست باد دیواراشو چیکار کنیم وقتی ترک خورده زیاد انگاری غیر خونمون جای دیگه خراب نشد خدارو شکرجزپیش ماهیچ جایی طوفان نمیاد مزرعه مونو صاعقه باهاش روبوسی کردورفت آتیش گرفت از نفسش خاکسترش یادت میاد چیزی نمونده واسمون اما تو ناشکری نکن نگو خدا به غیر غم هیچی دیگه به ما نداد بساطمونو جمع کنیم ما که همش دربدریم اینجا و اونجا نداره هیچکسی ما رو نمیخواد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:23 توسط علی اصغر کیانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|